زبان عشق
زبان عشق
زبان عشق
نويسنده: سيد محمد صادق مير قيصري
هر کس به زباني از عشق دم مي زند:
يکي حافظ گونه گويد:
ديگري بسان سعدي ندا سر دهد:
برخي همچون مولانا بانگ برآرند:
مراد دل ما، حضرت روح الله، از عشق اين چنين مي سرايد:
مردان گمنامي هم يافت مي شوند که وجود خود را با عشق عجين کرده اند؛ عارف دلسوخته شهيد مصطفي چمران از اين قبيله است که از عشق اين گونه روايت مي کند:
«عشق هدف حيات و محرک زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام وبالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. عشق است که روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته ي مرا ظاهر مي کند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي راند، دنياي ديگري را حس مي کنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساس لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي کنم، لرزش يک برگ، نور يک ستاره ي دور، موريانه ي کوچک، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، ... همه احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري مي برند....
اين ها همه و همه از تجليات عشق است .
به خاطر عشق است که فداکاري مي کنم، به خاطر عشق است که بر دينا با بي اعتنايي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي ربايم، به خاطر عشق است که دنيا را زيبا مي بينم و زيبايي را مي پرستم، به خاطر عشق است که خدا را لمس مي کنم و او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي کنم ...» (1)
يکي حافظ گونه گويد:
ديگري بسان سعدي ندا سر دهد:
برخي همچون مولانا بانگ برآرند:
مراد دل ما، حضرت روح الله، از عشق اين چنين مي سرايد:
مردان گمنامي هم يافت مي شوند که وجود خود را با عشق عجين کرده اند؛ عارف دلسوخته شهيد مصطفي چمران از اين قبيله است که از عشق اين گونه روايت مي کند:
«عشق هدف حيات و محرک زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام وبالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. عشق است که روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته ي مرا ظاهر مي کند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي راند، دنياي ديگري را حس مي کنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساس لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي کنم، لرزش يک برگ، نور يک ستاره ي دور، موريانه ي کوچک، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، ... همه احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري مي برند....
اين ها همه و همه از تجليات عشق است .
به خاطر عشق است که فداکاري مي کنم، به خاطر عشق است که بر دينا با بي اعتنايي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي ربايم، به خاطر عشق است که دنيا را زيبا مي بينم و زيبايي را مي پرستم، به خاطر عشق است که خدا را لمس مي کنم و او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي کنم ...» (1)
پی نوشت:
1. خدا بود و ديگر هيچ نبود، ص 86.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}